یک اتفاق بد
سلام عزیز دلم خوبی دخترم سال 93 رو با شادی شروع کردیم روزای خوبی بود و هرروز میرفتیم عید دیدنی و ...خلاصه با کلی امید و آرزوهای خوب خوب برا همه شروعش کردیم روز پنجم عید قرار گذاشتیم با مامان جون و داییا و خاله برا شام بریم پارک. رفتیم خونه خودمون من برا شام سالادالویه درست کردم و شب راهی پارک شدیم خیلی شیطون شده بودی مدام میدویدی و بازی میکردی پارک هم حسابی شلوغ بود با بابایی رفتی تاب بازی و سرسره بازی سریع برگشتین بابایی گفت افتادی زمین. من و زن دایی رفتیم قدم بزنیم برگشتم دیدم رنگ مامان جون پریده گفتم چی شده گفت ضحی تخمه خورده شما یه مشت تخمه برداشته بودی و دویده بودی یهو پریده بود به گلوت خاله و مامان جون برت گردونده بودن و...
نویسنده :
مامانی
13:42
عروسی
سفر مشهد
عزیزذلم سلام ششم بهمن منو شما و بابایی و باباحاجی و مامان جون عصمت باهم رفتیم زیارت امام رضا(ع) قربون امام رضا برم که حرمش همیشه باصفاست و دل میبره. ...
نویسنده :
مامانی
11:23
سفر قم
سلام به روی ماه دختر قشنگم ششم دیماه امسال یعنی سال 92 منو شما و بابایی چندروزی رفتیم قم هم ذیذن عمو محموداینا و عموعلی اینا هم زیارت. السلام علیک یا فاطمه معضومه ...
نویسنده :
مامانی
11:16
تولد حبیبه و محبوبه
دختر شیرین زبون
سلام دختر شیرین زبونم خوبی عزیزدلم این روزا انقدر شیرین زبون و صد البته شیرین ادا شدی که همه دوست دارن بچلوننت. مکالمات روزانه: َلام: سلام مامان دون: مامان جون بابا جون: بابایی دایی دون: دایی جون حسین دون : حسین جون کاله دون: خاله جون و عمه دون: عمه جون بله دیگه برا همه اسما یه جون میذاری دیگه دایی حسین وفته مَمَسه: دایی حسین رفته مدرسه بابا تاب تاب بالا: بابا تاب تاب رو بالا وصل کرد مامان جون کجایه؟ وفته کار مامام، بابا کجایه؟ وفته کار بابا میایه بادکُنی میاره: بابا میاد برام بادکنک میاره(دخترم عشق بادکنکه) َذا بیده: غذا بده وقتی بادکنکت میترکه میگی: بادکنی ترکید، بابا میایه(سرتم تکون میدی) هروقت جیش میکن...
نویسنده :
مامانی
12:37







